دلـــبـــــاخــتــــه

همیشه تلخ ترین لحظه ها را کسی میسازد که قشنگ ترین لحظه را با او باور داشتی


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است...


شاملو



 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 13:6 توسط Setare|


به زمین می زنی و می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را


دیدمت، وای چه دیداری، وای

این چه دیداری دلازاری بود

بی گمان برده ای از یاد آن عهد

که مرا با تو سر و کاری بود


دیدمت، وای چه دیداری، وای

نه نگاهی، نه لب پر نوشی

نه شرار نفس پر هوسی

نه فشار بدن و آغوشی

 

این چه عشقی است که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

می گریزی ز من و در طلبت

باز هم کوشش باطل دارم


باز لب های عطش کرده من

عشق سوزان ترا می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه عشق تورا می گوید

 

بخت اگر از تو جدایم کرده

می گشایم گره از بخت، چه باک

ترسم این عشق سرانجام مرا

بکشد تا به سراپرده خاک


خلوت خالی و خاموش مرا

تو پر از خاطره کردی، ای مرد

شعر من شعله احساس من است

تو مرا شاعره کردی، ای مرد

 

آتش عشق به چشمت یکدم

جلوه ای کرد و سرابی گردید

تا مرا واله و بی سامان دید

نقش افتاده بر آبی گردید

 

سینه ای، تا که بر آن سر بنهم

دامنی، تا که بر آن ریزم اشک

آه، ای آنکه غم عشقت نیست

می برم بر تو و بر قلبت رشک

 

به زمین می زنی و  می شکنی

عاقبت شیشه امیدی را

سخت مغروری و می سازی سرد

در دلی، آتش جاویدی را



فروغ فرخزاد


نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 11:3 توسط Setare|

عجیب نیستم

روزی ابری روزی سرد

روزی افتابی

عجب شباهتی داریم

پاییز جان

گاهی زردیم گاهی قرمز

من امروز زرد  زردم

امروز هم بارانیست

باز هم تولدم تنهاییم را به رخم میکشد

سالیانیست

که من به خودم تبریک میگویم

تولدم مبارک...


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 13:51 توسط Setare|

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!



فاضل نظری



نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 0:3 توسط Setare|

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه مي كارد

 

مو سپيد آخر شدي اي برف

تا سرانجامم چنين ديدي

در دلم باريد ... اي افسوس

بر سر گورم نباريدي

 

چون نهالي سست مي لرزد

روحم از سرماي تنهائي

مي خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنياي تنهائي

 

ديگرم گرمي نمي بخشي

عشق، اي خورشيد يخ بسته

سينه ام صحراي نوميديست

خسته ام، از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشكيد

شعر، اي شيطان افسونكار

عاقبت زين خواب دردآلود

جان من بيدار شد، بيدار

 

بعد از او بر هر چه رو كردم

ديدم افسون سرابي بود

آنچه مي گشتم به دنبالش

واي بر من، نقش خوابي بود

 

اي خدا ... بر روي من بگشاي

لحظه اي درهاي دوزخ را

تا به كي در دل نهان سازم

حسرت گرماي دوزخ را؟

 

ديدم اي بس آفتابي را

كاو پياپي در غروب افسرد

آفتاب بي غروب من!

اي ديغا، درجنوب! افسرد

 

بعد از او ديگر چه مي جويم؟

بعد از او ديگر چه مي پايم؟

اشك سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم

 

پشت شيشه برف مي بارد

پشت شيشه برف مي بارد

در سكوت سينه ام دستي

دانه اندوه مي كارد



فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 14:24 توسط Setare|


من و صبح بهار، می دانیم

روی دامان هر گلی در باغ

تا چه اندازه، پاک، شبنم هست.
 
پاک باشیم

ما مگر کمتریم از شبنم.


کامبیز صدیقی کسمایی


نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 15:35 توسط Setare|

                                       


      برای رسیدن، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن، به پایان رسیدم

به آیین دل سرسپردم دمادم
 که یک عمر بی‌وقفه در خون تپیدم


به هرکس که دل باختم، داغ دیدم
به‌ هرجا که گل کاشتم، خار چیدم
 
من از خیر این ناخدایان گذشتم
 خدایی برای خودم آفریدم


به چشمم بدِ مردمان عین خوبی است
 که من هرچه دیدم، ز چشم تو دیدم


دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هرکس که گل گفتم و گل شنیدم




قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 13:0 توسط Setare|

و شایسته این نیست

که باران ببارد

و در پیشوازش دل من نباشد

و شایسته این نیست

که در کرت های محبت

دلم را به دامن نریزم

دلم را نپاشم

چرا خواب باشم

ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر

تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم

ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر

به کتفم نرویید

کجا بودم ای عشق؟

چرا چتر بر سر گرفتم؟

چرا ریشه های عطشناک احساس خود را

به باران نگفتم؟

چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم؟

ببخشای ای عشق

ببخشای بر من اگر ارغوان را ندانسته چیدم

اگر روی لبخند یک بوته

آتش گشودم

اگر ماشه را دیدم اما

هراس نگاه نفس گیر آهو

به چشمم نیامد

ببخشای بر من که هرگز ندیدم

نگاه نسیمی مرا بشکفاند

و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند

و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم

و از باور ریشه ی مهربانی برویم

کجا بودم ای عشق؟

چرا روشنی را ندیدم؟

چرا روشنی بود و من لال بودم؟

چرا تاول دست یک کودک روستایی

دلم را نلرزاند؟

چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر

در شعر من بی طرف ماند؟

چرا در شب یک جضور و حماسه

که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت

دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد؟

و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ

جوشید و پیوست با خون خورشید؟



محمدرضا عبدالملکیان



نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 12:26 توسط Setare|

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب

              شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب                                 

پشت ستون سایه ها روی درخت شب

  می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب                                      

می دانم اری نیستی اما نمی دانم

  بیهوده می گردم بدنبالت  چرا امشب ؟                                        

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما

  نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب                                   

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف

   ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب                                       

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب                                       

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب                                        

گشتم تمام كوچه ها را یك نفس هم نیست

  شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب                                           

طاقت نمی آرم تو كه می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو  تا امشب                                        

 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من   

  آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب                                            



محمد علی بهمنی                                                        

                                    

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 19:6 توسط Setare|

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد كند

 

خود ندانم چه خطائي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

 

هر كجا مي نگرم، باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

 

گفتم از ديده چو دورش سازم

بي گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 

تا لب بر لب من م لغزد

مي كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

 

مادر، اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائي

بشكن اين آينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خود آرائي

 

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

 

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست، بگوئيد آن زن

ديرگاهيست، در اين منزل نيست



                          فروغ فرخزاد                                                           

نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:2 توسط Setare|


آخرين مطالب
»
» دیـــدار تـلـــــخ
» تولدم مبارک ...
»
» انـــدوه تــنــهـــایـــی
» شــبـنـــم
» به آیین دل
» بـــاغ بــــــاران
» امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه
» از یاد رفته...

Design By : Pichak